| نویسنده |
پیام |
|
|
ارسال شده: شنبه، ۲۰ خرداد ۱۳۹۱
|
|
فعّال
عضو شده: جمعه، ۲۲ آذر ۱۳۸۷
ارسالها: 311
|
|
|
|
|
 |
|
|
ارسال شده: چهارشنبه، ۲۴ خرداد ۱۳۹۱
|
|
عضو شده: شنبه، ۰۶ خرداد ۱۳۹۱
ارسالها: 9
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
نقد باب اول کتاب ایقان
اگر بخواهیم کلیات باب اول کتاب ایقان وبراهین آنرا درچند سطر خلاصه کنیم می توان به سه مسئله کلی اشاره نمود.
1 دلائل عدم پذیرش مظاهر ظهورالهی(پیامبران)توسط مردم در هرعصر.
2 تأویل داربودن جمیع علائم ظهورات وهمچنین قیامت وعدم فهم ان توسط هیچ کس بجز خودپیامبران
3 هدف از ذکر علائم ظهورات پیامبران(با توجه به اینکه دارای تأویل می باشد)امتحان الهی می باشد.
بخش اول
در قسمت اول کتاب ایقان جناب بهاء پس از بیان داستان تعدادی از پیامبران الهی و عدم پذیرش دعوت انها به ذکر دلایل عدم پذیرش مظاهر ظهور در هر عصری می پردازد که به سه دسته تقسیم می شوند.
1 کبر وغرور
2 علماء
3 عدم ادراک وعرفان
1 جناب بهاء در صفحه 9 کتاب ایقان آورده:"پس نیست این امورات محدثه مگر ازانفس محدوده که دروادی کبر وغرور حرکت می نمایندودرصحراهای بعد سیر می نمایندو..."
2 درهمان صفحه 9 آورده:"ودرهمه اوقات سبب صد عباد و منع ایشان از شاطی بحر احدیه علمای عصر بوده اندکه زمام آن مردم درکف کفایت ایشان بود".
3 ودرصفحه 11 آورده:"وکلیه اعتراض مردم واحتجاجات ایشان از عدم ادراک و عرفان حاصل شده".
با نگاهی به این جملات اولین نشانه های دروغ و تناقض در بیانات جناب بهاءآشکار می گردد که به بیان بعض آن می پردازیم.
ایشان در استدلال اول خود با استناد به ایه 87سوره بقره کبر را ازدلایل عدم پذیرش پیامبران می داند که این دلیل توسط قران و مسلمانان هم قابل قبول می باشد اما در دو دلیل دیگر خود دچار دروغ و تناقض شده.آنجا که بیان می کند "درهمه اوقات سبب صد عباد ومنع ایشان از شاطی بحر احدیه علمای عصربوده اند"به وضوح علمای هر عصری را سبب منع عباد از پذیرفتن دعوت پیامبران دانسته که این دروغیست واضح وآشکار ،چنانچه درداستان حضرت موسی(ع)آمده اولین گروهی که به ایشان ایمان آورده ساحرانی بودندکه علمای عصر موسی(ع) شمرده می شدند.(توجه کنید که در عصر موسی(ع) علم سحر وجادو افضل علوم بود وبدین خاطر خداوند موسی(ع)رابا معجزه عصا فرستادکه باطل کننده سحر ساحران بودو درزمان حضرت مسیح(ع)علم پزشکی افضل بود ومعجزه حضرت مسیح(ع)را زنده کردن مردگان ودرزمان پیامبر اسلام فصاحت و سخنوری افضل بود که خداوند قرآن را درنهایت فصاحت وبلاغت معجزه نبی اسلام قرارداد) پس ساحرانی که فرعون برای شکست موسی(ع) فراخوانده بود از بهترین علمای آن عصر بودندواولین کسانی که به موسی(ع)ایمان اوردند همینها بودند،پس جناب بهاءشما دراینجا سخنی گزاف فرموده ایدواگر لفظ"درهمه اوقات را"نیاورده بودید کلامتان به عدالت و صحت نزدیکتر بود.
واما بعد در صفحه 11 اورده اید:"چنانچه همه انیاءبه اذن واجازه علمای عصرسلسبیل شهادت نوشیدند"که دروغ بودن این کلام کاملا آشکار است.چنانچه اکثرپیامبران به شهادت نرسیدند وتعدادی هم که شهید شدند همه انها توسط حکم علماءنبود.
واما دلیل سوم شما که"کلیه اعتراض مردم واحتجاجات ایشان رااز عدم ادراک و عرفان حاصل شده" کاملا اشتباه می باشد ،زیرا کلیه اعتراض مردم بواسطه عدم ادراک و عرفان نبوده ،چنانچه جنابتان در قبل دلیل کبر وغرور را نیز اورده بودید،پس نمی بایست کلیه اعتراض را به عدم درک نسبت دهید زیرا بسیاری بودند که حقیقت را درک می نمودند اما به علت کبر وغرور نمی پذیرفتند.
جناب بهاءدر ابتدای صفحه 8ایقان آورده:"با اینکه جمیع انبیاءدر حین ظهور خودمردم را بشارت می دادندبه نبی بعدی وعلامتی از برای ظهور بعد ذکر می فرمودندچنانچه درهمه کتب مسطور است."
در صفحه 9 ایقان راه حل محروم نماندن از جمال الهی را بیان نموده:"اگراین عباددرظهورهریک ازمظاهر شمس حقیقت چشم وگوش وقلب راازآنچه دیده وشنیده وادراک نموده پاک ومقدس می نمودندالبته از جمال الهی محروم نمی ماندند".
بنابر این جناب بهاء اعتقاد دارند که انبیاء کاری عبث و بیهوده انجام داده اند که به مردم علامتی از برای ظهور بعد ذکر می فرمودندواگر ما بخواهیم به حقیقت برسیم وازجمال الهی(پیامبران)محروم نشویم نباید اعتنایی به علائمی که ذکر شده بنمائیم و باید چشم وگوش وقلب را از هرچه دیده وشنیده وادراک نموده ایم پاک کنیم.وشاید هم منظور جناب بهاء این بوده که این علائم دروغ واشتباه ومایه گمراهیست که ماباید از آنها چشم پوشی کنیم تا به حقیقت برسیم.
بخش دوم
جناب بهاءدرصفحه 11 کتاب ایقان آورده:" مثلا بیاناتی که طلعات جمال حق در علامات ظهوربعد فرمودندآن بیانات را ادراک ننمودندوبه حقیقت آن واصل نشدندلهذا علم فساد برافراختند ورایات فتنه برپا نمودند.واین معلوم است که تأویل کلمات حمامات ازلیه را جزهیاکل ازلیه ادراک ننمایندونغمات ورقاءمعنویه راجز سامعه اهل بقانشنوند".
ودر صفحه 18 کتاب ایقان اورده اند:"حال اگر معانی این کلمات منزله در کتب راکه جمیع ناس از عدم بلوغ به آن،از غایت قصوری وسدره منتهی محجوب شده انداز ظهورات احدیه در هر ظهوری به تمام خضوع سوال می نمودندالبته به انوار شمس هدایت مهتدی می شدندوبه اسرار علم وحکمت واقف می گشتند".
با توجه به این بیانات جناب بهاء مشخص هست که معانی علائم ظهورات را جز پیامبران کسی نمی فهمد!حال باید از جناب بهاءپرسید که آیا این علائم به عنوان راهنمایی برای شناخت پیامبران واقعی از دروغ گویان هست یا خیر؟ آیا این علائم برای هدایت مردم هست یا پیامبران ؟آیا علائم با ید سبب هدایت و راهنمایی باشد یا مایه گمراهی ؟
چاره را نیز جناب بهاءدر یک جا پاک کردن چشم وگوش وقلب از هرچه دیده و شنیده ودرک کرده می داند ودراینجا سوال از خودمظاهر ظهور(پیامبران)می داند؟!
بنابر این در می یابیم که حضرت مسیح (ع)وپیامبر اسلام تمایلی به هدایت مردم زمانشان نداشتند.
حضرت مسیح(ع)که می دید امت موسی به وی ایمان نمی اورد به دلیل عدم تحقق علائم ظهورودرواقع عدم درک معانی علائم ظهور حاظر نبود معانی این علائم را برای امت موسی(ع)تبیین کند وآنان را ازگمراهی همیشگی نجات دهدوهمچنین پیامبر اسلام که می دید امت عیسی(ع)نیز علائم ظهورش را درک نکردند وبه معنای واقعی معانی آن پی نبردند حاظر به تبیین این تأویلات نشد و پسندید که آنها به واسطه عدم درک،گمراه بمانند.ویا شاید هم این دوپیامبر الهی به قول جناب بهاء بدلیل عدم درخواست خاضعانه امت از ایشان از تبیین این علائم خودداری فرمودند.!!!
دقت فرمائید جناب بهاء هدایت امت در فهم علائم ظهورات را به درخواست خاضعانه مردم از ان مظاهر ظهور مشروط نموده،حال باید ازایشان پرسید چه کسی خاضعانه از شما درخواست تبیین این موارد را نموده ومگر شما دروقت نوشتن این کتاب جناب باب را مظهر ظهور نمی دانستید وبرای خود شأنی قابل نیودید،مگر شما مظهر ظهور بودید و از شما خاضعانه درخواست شد که علائم ظهوررا تبیین فرمائید؟
جناب بهاءما ازکودکی آموختیم پیامبران الهی برای هدایت مردم چه رنجها ومصیبتهای جان سوزی کشیده اندو یا به قول دروغ شما همه دراین راه سرسبیل شهادت نوشیدندآیا چنین پیامبران و فرستادگان الهی منتظر سوال وخضوع مردم بودند تا آنها را هدایت کنند واگر چنین بود چه کسی از انها می خواست که آنها ادعای نبوت و سپس تشریع احکام نمودند اگر شرط درخواست خاضعانه مطرح هست که عقلا هم با اصل هدایت تناقض دارد می شود بفرمائید مثلا حضرت نوح که 950سال مردم را هدایت ودعوت فرمود وبه قول شما40یا72نفر به ایشان ایمان آوردندچه کسانی قبل از اظهار دعوت وهدایت از ایشان درخواست خاضعانه برای هدایت داشت که ایشان ابلاغ امر فرمودندوپس از950 سال این تعداد ایمان اوردند؟
خداوند متعال از سر لطف و کرم و فضلش پیامبران را برای هدایت مردم در طول تاریخ فرستاد وهیچ گاه منتظر سوال خاضعانه مردم نشد.
جناب بهاءدر صفحه 8کتاب ایقان بیان نموده:"اگر بگوئیم حجج الهیه کامل وتمام نبودندلهاذا سبب اعتراض عبادشد،این کفریست صراح.و..."باید از جنابشان پرسید که شما که کامل بودن حجج الهی را شرط پذیرش می دانید چرا علائم ظهورات را کامل نمی دانیدوآنها را دارای تأویل می دانید؟
اگر چنین بود ای جناب بهاءآیا یکی از مومنین به عیسی و یا پیامبر اسلام نمی بایست تاویل علامات ظهور را سوال نموده باشد و جوابی ازایشان در تاریخ و کتب مقدس موجود باشد؟!
جناب بهاء
علائم را جهت شناخت مدعی بیان می کنند کدام عقل سلیمی می پذیرد که ما تآویل علائم را ازخود مدعی سوال کنیم چنانچه شما فرموده اید!اگر هر کسی مدعی امری شد آیا عقلا می توان از خود وی خواست که علائم را تبیین کند؟اینگونه که باشد خود شخص علائم را به نفع خود تفسیر می کند پس در بیان علائم که باید هادی ورهنما باشد چه فایده ای؟
جناب بهاء
کجای شریعت موسی و عیسی و محمد علیهم صلوات الله آمده که علائم ظهورات بعدی دارای تأویل هستند تا مردم بدانند و گمراه نشوند؟
واگر مردم به ظاهر کلمات توجه کردند وگمراه شدند مقصر کیست؟
و اصلا مردم از کجا باید بدانند که این علائم دارای تاویل هست یا نیست؟
در هیچ شریعت الهی هم اشاره ای به این مسئله نشده که مردم از روی اشارات به این امر پی ببرند.
پس اگر استدلال شما را بپذیریم خداوند و پیامبرانش خود باعث گمراهی مردم بوده اند.
بخش سوم
جناب بهاءدر صفحه 32 کتاب ایقان بیان نموده:
"و از جمیع این کلمات مرموزه واشارات ملغزه که از مصادرامریه ظاهر می شودمقصود امتحان عباد است چنانچه مذکورشدتامعلوم شوداراضی قلوب جیده منیره ازاراضی جرزه فانیه.وهمیشه این ازسنت الهی درمیان عبادبوده چنانچه درکتب مذکور است".
در اینجا جناب بهاء آخرین استدلال خودرا بیان نموده و دلیل این تأویلات را امتحان عباد می داند.
باید ازایشان پرسیدکه اگر این علائم دارای تأویل بوده وبرای امتحان عباد بوده وتا زمان شما هیچ کدام از پیامبران به تبیین این تأویلات نپرداختند بعلت امتحان عباد،چرا شما این اسرار را بیان نمودید وباب امتحان الهی دراین امر رابستید؟
اینکه تاویلات در علائم ظهور برای امتحان عباد می باشدآخرین استدلال جناب بهاءاست .
همانطور که می دانید خداوند بندگانش را در امور تکوینی(فقر،مرگ،نقص دراموال،و...)و همچنین امور تشریعی(نماز،روزه،حج،زکات و...)امتحان می کند.اینکه فلسفه امتحانات الهی چیست موارد بسیاری ذکر گردیده اما انچه مسلم است برای شناخت نتیجه نبوده،زیرا خداوند دانا به همه می باشد و جاهل نیست که با امتحان بخواهد به امری آگاه شود.و چون انگیزه های امتحان الهی بحث گسترده ایست و موضوع این نقد نمی باشد خوانندگان برای مطالعه به منابع موجود رجوع فرمایند.
اما آنچه مسلم است امتحانات در حوزه معرفت بشر معنا پیدا می کند.تا کسی به مسئله ای آگاهی پیدا نکند چگونه می توان او را امتحان کرد؟
جناب بهاءدرصفحه 5 کتاب ایقان به آیه دوم سوره مبارکه عنکبوت استدلال می نماید که خداوند متعال فرموده:"احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا وهم لایفتنون".آیا مردم می پندارند که همینکه گفتند ایمان اوردیم کافیست وامتحان نمی شوند.
چنانچه دقت فرموده باشید خداوند می فرماید پس از ایمان واین می رساند که خداوند متعال پس از تشریع بندگان را امتحان می کند ابتدا باید بنده ای از وجود خداوند متعال و اعتقاد به غیب و سایر اعتقادات الهی که خداوند توسط پیامبرانش به بشر اموخته آگاه گردد و سپس با تشریع احکام و وظایف و آشنایی بندگان به این موارد ودرنهایت فهم این مطلب که اطاعت از اوامر الهی وسرپیچی چه نتیجه ای در زندگی وسرنوشت ابدی وی داردآشناوسپس وی را امتحان کند.
جناب بهاء در صفحه33 به جریان تغییر قبله اشاره می کند و در صفحه34 به آیه 143سوره بقره استناد می کندکه خداوند متعال می فرماید:"مانگردانیدیم وبرهم نزدیم قبله را که آن بیت المقدس باشدمگر آنکه بدانیم که متابعت تو می نمایدوکه راجع برعقبیه می شود،یعنی اعراض می نمایدواطاعت نمی کندوصلات را باطل نموده وفرارمی نماید".
ایشان دراینجا این تغییر قبله را یک امتحان الهی معرفی می کنداما جناب بهاء آیا توجه دارید که امتحان دراینجا پس از ایمان به پیامبر اسلام آنهم با دلائل وبینات اشکار بوده است.آیا می شود بنده ای که اصل نبوت پیامبر اسلام را نپذیرفته بدینوسیله امتحان نمود.پس دراینجا هم امتحان بعد ازایمان بوده.
درصفحه 4و5 ایقان نیز ایشان در داستان حضرت نوح علت ظهور بدا را که سبب اعتراض جمعی از پیروان نوح شد را به امتحانات الهیه مربوط می دارد و در صفحه 5 بیان می کند:"وتصدیق کنید امتحانات الهیه همیشه در مابین عباد اوبوده وخواهد بودتا..."
دراینجا خداوند متعال اصحاب اندک نوح را پس از ایمان به وی امتحان می کند.
درهر سه مثال بالا که از خودجناب بهاء درکتاب ایقان امده بخوبی مشخص می شود که تمامی امتحانات الهی پس از ایمان به پیامبران صورت گرفته و خداوند هیچ بنده ای را در امر شناخت پیامبران امتحان نمی کند زیرا این امر برخلاف حکمت و عدل خداست،برخلاف حکمت چون فلسفه نزول پیامبران هدایت بشر و صلاح ورستگاری آنهاست وچگونه خداوند با کلمات اسرار گونه و دارای تأویل (علائم ظهورات)اصل پذیرش پیامبران را که برای هدایت بشرآمده اند را زیر سوال می بردوجمع کثیری رابه گمراهی می کشاند مگر هدف هدایت بشر نیست،و مخالف عدل خداست زیرا تا بنده ای با معارف و احکام الهی اشنا نگشته چگونه باید از وی توقع داشت درامتحانات الهی به تکلیف وانتخاب صحیح بسنده کند وچگونه ازبنده ای که بوسیله علائم ظهورات گمراه گشته و اصل نبوت و پیامبری را نپذیرفته چگونه توقع داشت براساس تکلیفی که نیاموخته امتحان گردد.
بخش دوم این مقاله دراینده
بانشکر وثوقی |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
ارسال شده: شنبه، ۲۴ تیر ۱۳۹۱
|
|
فعّال
عضو شده: جمعه، ۲۲ آذر ۱۳۸۷
ارسالها: 311
|
|
حکایت کله قند و موش در متن زیر خواندنی است!
بعد از مطالعه مقایسه فرمائید رفتار جناب عبدالبها را با برادرشان و فحش هائی که به ایشان می دهند و محروم ساختنش از ارث و...
کـلــّــــــه قــنــــــــــــــــــــد
يكروز براى حضرت عبدالبهاء يك كلّه قند، بوسيلـﻪى يكى از زائرين مى رسد. حضرت عبدالبهاء أمر مى فرمايند به جناب خليل أردكانى - ايشان يكى از خادمين عاشق ودلباخته حضرت عبدالبهاء بود – كه اين كلّه قند را بـﮔير وبرو آنرا خورد كرده وبين خادمين تقسيم كن. خليل كلّه قند را مى ﮔيرد وخورد مى كند وقسمت قسمت در كاغذ ﭘيـﭽيده وبين خادمين تقسيم مى كند وبر مى ﮔردد حضور مبارك ومى ﮔويد به همه دادم.
حضرت عبدالبهاء مى فرمايند ﭘس سهم من كو؟ خليل خيلى ناراحت مى شود زيرا فكر نمى كرده كه اصلاً حضرت عبدالبهاء قند لازم داشتند . در آن لحظه حضرت عبدالبهاء در اطاق خودشان تشريف داشتند. خليل فوراً بر مى ﮔردد ويك كاغذ بر مى دارد واز هر كسى كمى قند مى ﮔيرد ويك سهم براى حضرت عبدالبهاء درست مى كند وبر مى ﮔردد وتقديم حضور مبارك مى كند.
حضرت عبدالبهاء يك تكه از قندها را بر مى دارند وبه خليل مى ﮔويند برو اين قندها را ﭽهار قسمت كن خليل با تعجب نـﮔاه مى كرده، حضرت عبدالبهاء مى فرمايند خليل يك موش در اين اطاق هست ومن اين قندها را براى اين موش مى خواهم واينها سهم او است مـﮔر شما اين موش را نديده اى؟ موش سفيد بسيار قشنـﮔـى است. خليل اطاعت كرده وقندها را به ﭽهار قسمت تقسيم مى كند وتقديم مى نمايد.
حضرت عبدالبهاء ﭘشت ميز تحرير خودشان بودند ويك قطعه كوﭽك قند را روى ميز مى ﮔذارند وخليل هم دست به سينه آنجا ايستاده بود ويكدفعه مشاهده مى كند كه موش آمد واز ﭘايه بالا رفت وبه قند رسيد وشروع به خوردن نمود. خليل مى ﮔويد من خيلى ناراحت شدم ومى خواستم هر طور شده موش را از بين ببرم. در اين موقع هيكل مبارك فرمودند شما در اين جاها حق نداريد هيـﭻ حيوانى را آزار بدهيد ويا بكشيد. اين موش به كسى كارى ندارد ودر اين موقع هم موش قند را خورد ورفت ، ولى خليل ناراحت بود تا اينكه ﭘس از مدتى هيكل مبارك خليل را صدا مى كنند ومى فرمايند اين موش را بـﮔير واز اينجا ببر ومبادا او را بكشى او را ببر نزديك دروازه وآنجا او را رها كن. خليل مى ﮔويد قربان ﭽطور شد كه اجازه داديد؟ فرمودند اين موش آبستن است وتوى اين اطاق جاى اين كارها نيست . خليل دُم موش را ﮔرفته و او را مى برد نزديك دروازه رها مى سازد وخليل مى ﮔويد از آن تاريخ ببعد ديـﮔر كسى اجازه نداشته حيوانى را در داخل مقامات بكشد..
ملاحظه: در قديم قند به شكل مخروط درست مى شد وبه نام كلّه قند معروف بود.
(از كتاب داستانهاى شيرين و حكايات دلنشين ، تنظيم : عزيز روحانى، صص 15-16) |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
ارسال شده: یكشنبه، ۱۴ آبان ۱۳۹۱
|
|
فعّال
عضو شده: جمعه، ۲۲ آذر ۱۳۸۷
ارسالها: 311
|
|
اين مقاله را در يك وبلاگ ديدم كه در بحث خاتميت بود خواندنش مفيد است:
نویسنده: نسیم
منبع:http://okaliptoos.blogfa.com/post-122.aspx
در این مقاله می خواهیم مطالبی را راجع به خاتمیت خدمت عزیزان ارائه کنیم، انشاء الله شبهاتی که در این زمینه در ذهن دوستان هست ، برطرف گردد.
مقاله را با یک آیه از قرآن کریم که با بحث ما نیز در ارتباط است ، شروع می کنیم:
مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا .
( سوره الاحزاب - آیه 40)
معنی: محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست، ولى فرستاده خدا و خاتم پيامبران است. و خدا همواره بر هر چيزى داناست.
*) نحوه تلفّظ لفظ خاتم در خاتم النبیین:
لفظ خاتم را در آیه فوق به چند صورت می توان خواند:
1- خاتِم بر وزن "حافِظ" که به صورت اسم فاعل است و مفاد آن ختم کننده است.
2- خاتَم به فتح تا، بر وزن "عالَم" و معنی آن آخر و آخرین است.
3- خاتَم بر وزن "عالَم" به معنی چیزی که با آن اسناد و نامه ها را مُهر میکردند.
4- خاتَمَ به فتح تا و میم بر وزن "ضَارَبَ" فعل ماضی از باب مضاربه، یعنی کسی که پیامبران الهی را ختم کرد.
نتیجه آنکه لفظ "خاتم" را به هر نحو تلفظ کنیم معنای آیه فوق این می شود که حضرت محمد آخرین پیامبر الهی است و پیامبری و نبوت با آمدن او ختم شده و بعد از او پیامبر و کتاب و شریعت و دین دیگری نخواهد آمد.
دوستان عزیز لازم است به این نکته توجه کنند که مرسوم است که به وسیله "خاتم" یعنی "مهر" یا "انگشتری" نامه ها و نوشته ها را ختم می کنند و مهر کردن نامه حاکی از آن است که نامه به پایان رسیده است.
شبهه اول :برخی از مبلغین بهائی بیان می کنندکه چون خاتم در لغت به معنای زینت انگشت آمده ، لذا ممکن است که منظور از خاتم النبیین این باشد که پیامبر اسلام از حیث کمالات و مقامات به جایی رسیده که زینت سایر پیامبران می باشد ، همانطور که انگشتری زینت انگشت انسان است.
همچنین بیان کرده اند که چون خاتم برای تصدیق کردن مضمون نامه به کار می رفته ، یعنی صاحب نامه با مهر کردن آخر آن ، مضمون نامه را تصدیق می کرده است ممکن است خاتم النبیین هم به معنای تصدیق کننده پیامبران باشد همانطورکه خاتم وسیله تصدیق مضمون نامه است.
پاسخ به شبهه اول :قبلاً ذکر کردیم که لفظ "خاتم" را به هر نحو تلفظ کنیم معنای آیه این می شود که حضرت محمد آخرین پیامبر الهی است و پیامبری و نبوت با آمدن او ختم شده و بعد از او پیامبر و کتاب و شریعت و دین دیگری نخواهد آمد. در ضمن اصلاً دیده نشده که "خاتم" را بر انسان اطلاق کنند و از آن معنای زینت یا تصدیق کننده اراده نمایند. جدا از اینها ، به نظر شما اگر مقصود از خاتم النبیین زینت بودن پیامبر اسلام در میان پیامبران گذشته است ، آیا بهتر نبود به جای "خاتم" کلمه "تاج " به کار ببرد؟ زیرا "تاج" برای فهماندن این معنا مناسب تر هست و در زبان فارسی هم رایج است که می گویند:"فلانی تاج سر ما است" و اگر مقصود از "خاتم النبیین " این هست که بفهمانند رسول اکرم تصدیق کننده پیامبران گذشته است ، چرا کلمه "مصدق"که صریح در این مطلب است به کار برده نشده و به جای آن کلمه "خاتم" که معنای حقیقی آن چیز دیگری است ، به کار برده شده است؟مگر قرآن مجید در موارد دیگر که می خواسته این معنا را بیان نماید از همان کلمه "مصدق" استفاده نکرده؟ در این ارتباط به آیه 50 سوره آل عمران رجوع می کنیم ، در این آیه آمده:
وَمُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَلِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَجِئْتُكُم بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَطِيعُونِ
معنی: تورات حاضر را تصديق می کنم و پاره ای از چيزهايی را که بر شما حرام ، شده حلال می کنم با نشانی از پروردگارتان نزد شما آمده ام از خدای بترسيد و از من اطاعت کنيد.
شبهه دوم :بیان می کنند که این آیه می گوید: "خاتم النبیین" و نمی گوید:"خاتم المرسلین" و از این آیه اینگونه برداشت می شود که پیامبر اسلام ختم کننده انبیاء الهی بودند نه ختم کننده رسل. لذا بعد از ایشان می تواند رسول دیگری بیاید و بعد از ایشان نبی دیگری نمی آید.
پاسخ به شبهه دوم:اول از همه باید بدانیم که رسول فقط به آن دسته از انبیاء گفته می شود که علاوه بر مساله اخذ وحی و خبر داشتن از جهان غیب لااقل یک از سه امتیاز زیر را داشته باشد:
1-مامور باشد که آنچه به او وحی شده است را به مردم یا گروهی از آنان تبلیغ کند.
2- دارای شریعت جداگانه ای باشد نه اینکه پیرو شریعت پیامبر دیگری باشد.
3- دارای کتاب آسمانی باشد.
باید به این نکته هم توجه کرد که هر کس که رسول باشد حتماً نبی هم خواهد بود ولی ممکن است کسی نبی باشد و رسول نباشد.
از آیه 40 سوره احزاب به خوبی می توان فهمید که پس از پیامبر اسلام ، نبی دیگری نخواهد آمد.
در ضمن، ما رسولی که نبی نباشد نداریم ، زیرا رسول همان نبی است با بعضی از امتیازات و خصوصیات . به عنوان مثال انسان و انسان دانشمند ، انسان دانشمند همان انسان است به اضافه یک امتیاز وخصوصیت.حال اگر شما گفتید که امروز انسانی به خانه ما نیامد ، قطعاً از گفتار شما استفاده می شود که اصلاً انسانی نیامده حتی انسان دانشمند هم نیامده است.
نتیجه:وقتی قرآن می گوید :بعد از پیامبر اسلام نبی دیگری نخواهد آمد ، از این گفتار به طور قطع استفاده می شود که بعد ار ایشان رسول دیگری هم نخواهد آمد ، زیرا رسول همان نبی است به اضافه بعضی از خصوصیات. و اگر قرار بود که بعد ازرسول گرامی اسلام ، رسول دیگری بیاید ،دیگر معنا نداشت که قرآن بیان کند پس از رسول گرامی اسلام نبی دیگری نخواهد آمد . زیرا همان رسولی که ممکن است بیاید ، نبی هم می باشد.
ابوذر از رسول گرامی می پرسد:شماره انبیاء چند تا است؟
آن حضرت در پاسخ می فرمایند: صد و بیست و چهار هزار نفر.
عرض می کند:مرسلین آنها چند نفر هستند؟
می فرماید:سیصد و سیزده نفر( معانی الاخبار –ص333)
در این روایت 313 نفر از انبیاء به عنوان رسول هم معرفی شده اند.
پس هر کس رسول باشد نبی هم هست ولی ممکن است شخص نبی باشد و رسول نباشد.
*) خاتمیت در روایات:
1- روایاتی از پیامبر:
الف- رسول الله فرمودند: "لي خمسة أسماء أنا محمد وأحمد وأنا الماحي يمحو الله بي الكفر وأنا الحاشر يحشر الناس على قدمي وأنا العاقب الّذی لیس بعده النبی"(الطبقات الکبری :1/65)
ترجمه: من پنج نام دارم: ا- محمد، 2- احمد،3- الماحی(یعنی محو کننده و از بین برنده) خدای متعال به وسیله من کفر و شرک را از بین می برد و محو می کند. 4- و من حاشر هستم( یعنی روز قیامت همه مردم بعد از من محشور می شوند و من قبل از همه محشور می گردم. )5- من عاقب هستم (یعنی من بعد از همه پیامبران الهی آمده ام و بعد از من پیامبر دیگری نخواهد آمد.)
ب- جابربن عبدالله می گوید که رسول خدا فرمودند:
"... وجعل اسمي في القرآن محمداً فأنا محمود في جميع القيامة في فصل القضاء، لا يشفع أحد غيري، وسماني في القيامة حاشراً يحشر الناس على قدمي وسماني الموقف أوقف الناس بين يدي الله عزّ وجلّ، وسماني العاقب، أنا عقب النبيين، ليس بعدي رسول، وجعلني رسول الرحمة" (علل الشرایع :1/122)
معنی:"...من نام هایی دارم که یکی از آنها عاقب است ، زیرا من در آخر سلسله پیامبران قرار گرفته ام ، و پس از من پیامبری نیست و مرا رسول رحمت قرار داد."
ج- ابی ذر الغفاری می گوید که رسول خدا می گفت:
" انا خاتم الانبیاء و انت یا علیّ خاتم الاوصیاء..."(احقاق الحق :4/120)
معنی: من ختم کننده پیامبران هستم ، و تو ای علی ، ختم کننده اوصیای پیامبران هستی.
2- روایتی از امام علی:
امام علی می فرمایند:
"امین وحیه و خاتم رسله و بشیر رحمته و نذیر نقمته..."( نهج البلاغه- خطبه 168)
معنی: رسول اکرم امین وحی خداوند وخاتم و آخرین پیامبران او و بشارت دهنده به رحمت الهی و بیم دهنده از عذابهای او است.
3- روایتی از حضرت زهرا:
حضرت زهرا در بعضی از دعاهایش چنین فرمایند:
"اللهم صل على محمد و آل محمد، صلاة یشهد الاولون مع الابرار، و سید المتقین ، و خاتم النبیین ، و قائد الخیر و مفتاح الرحمة ."(مقباس المصابیح – ص113)
معنی:خدایا! بر محمد و آل محمد درودی بفرست که پیامبران پیشین با نیکوکاران بر آن گواهی دهند، بر پیامبری که سرور پرهیزگاران و خاتم پیامبران ، و پیشوای خیر و کلید رحمت است.
3- روایتی از امام مجتبی:
امام حسن در ضمن خطبه ای فرموده اند: مردم دست از امام علی برداشتند و او را تنها گذاشتند با اینکه از رسول اکرم شنیده بودند که به علی می فرمودند:
"انت منّی بمنزله هارون من موسی غیر النبوه فلا نبیّ بعدی." (مکاتیب الائمه :2/24)
معنی: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی هستی مگر نبوت ، که پیامبری بعد من نیست.
4- روایتی از امام حسین:
امام حسین در دعای عرفه می فرماید:
"اللّهمّ صلّ علی محمّد خاتم النّبیین و سیّد المرسلین و علی اهل بیته الطیّبین الطّاهرین"
(اقبال سیدبن طاووس-ص 343)
معنی:بار الها ! بر محمد که آخرین پیامبر و سرور پیامبران مرسل است، و بر اهل بیت و خاندان پاک او درود بفرست.
5- روایتی از امام زین العابدین:
"فصلّ علی محمّد خاتم النّبیین"(ملحقات صحیفه سجادیه – دعای روز چهارشنبه)
معنی: بار الها بر محمد که خاتم پیامبران است ، درود بفرست.
6- روایتی از امام باقر:
امام باقر در ضمن حدیثی فرموده اند:
" و ارسل الله تبارک و تعالی محمداً الی الجنّ و الانس عامّه و کان خاتم الانبیاء و کان بعده الاثناعشر اوصیاء"
(اکمال الدین- ص127)
معنی: خداوند حضرت محمد را برای همه جن و انس مبعوث ساخت و او ختم کننده ، و آخرین پیامبران بود ، و بعد از او دوازده نفر جانشین و وصی او هستند.
6- روایتی از امام صادق:
امام صادق در زیارت امام حسین مشهور به زیارت وارث می فرمایند:
"السّلام علیک یا خاتم النّبیین السّلام علیک یا سیّد المرسلین "(مصباح المتهجد – ص500)
معنی: سلام بر تو ای خاتم پیامبران و درود بر تو ای سرور مرسلان.
6- روایتی از امام موسی بن جعفر:
ابراهیم بن ابی البلاد می گوید ابوالحسن به من فرمودند:
"...فکتب لی و انا قاعد بخطه وقرٲه علی: اذا وقفت علی قبره (رسول الله(ص)) فقل: اشهد ان لا اله الّا الله وحده لا شریک له ...و اشهد انّک خاتم النّبیین..."(کامل الزیارات – ص17)
معنی:"... گواهی می دهم که تو ختم کننده و آخرین پیامبر الهی هستی."
6- روایتی از امام علی بن موسی الرضا:
امام رضا در حدیثی که امامت و امام را توصیف می فرمایند ، چنین می گوید:
" فهی فی ولد علی(ع) خاصه الی یوم القیامه اذ لا نبیّ بعد محمد (ص)..." ( عیون اخبار الرضا:1/218)
معنی: امامت تا روز قیامت فقط در فرزندان علی (ع) خواهد بود ، زیرا بعد از رسول اکرم پیامبر دیگری نخواهد بود.
7- روایتی از امام ابی محمّد حضرت جواد:
در بعضی از دعاهای امام محمد تقی آمده:
"بسم اللّه قوي الشأن عظيم البرهان شديد السلطان ما شاء اللّه كان وما لم يشأ لم يكن أشهد أنّ نوحاً رسول اللّه وانّ إبراهيم خليل اللّه وانّ موسى كليم اللّه ونجيّه وأنّ عيسى ابن مريم روح اللّه وكلمته صلوات اللّه عليه وعليهم أجمعين وأنّ محمداً ( صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ) خاتم النبيين لا نبي بعده ." (مهج الدعوات- ص 40)
معنی:"...شهادت می دهم که نوح رسول خدا ، و ابراهیم خلیل خدا، و موسی کلیم خدا ، و عیسی بن مریم روح خدا و کلمه او، و محمد خاتم پیامبران است ، که پس از او پیامبری نیست."
8- روایتی از امام علی النقی:
عبدالعظیم حسنی می گوید خدمت امام هادی رسیدم ... به من فرمودند:
"مرحباً يا أبا القاسم أنت وليّنا حقاً قال : فقلت له : يا بن رسول اللّه انّي اُريد أن أعرض عليك ديني ... أنّي أقول : إنّ اللّه واحد ليس كمثله شيء ... وأنّ محمداً ( صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ) عبده ورسوله خاتم النبيين ولا نبي بعده إلى يوم القيامة وأنّ شريعته خاتمة الشرائع فلا شريعة بعدها إلى يوم القيامة ..."( اكمال الدين- ص 214)
معنی: امام فرمودند: مرحبا بر تو ای ابا القاسم ! حقّاً که تو دوستدار ما هستی ، عرض کردم یابن رسول الله بنا دارم که دینم را بر شما عرضه کنم، اعتقاد من این است که خداوند متعال یکی است و نیست مثل او چیزی ...، و محمد (ص) بنده و رسول خداوند و آخرین پیامبر او است و بعد از او تا روز قیامت پیامبر دیگری نخواهد آمد، و شریعت و دین او ختم کننده شرایع آسمانی است، و تا روز قیامت شریعت دیگری نخواهد بود ...می گوید هنگامی که همه اعتقادات خود را خدمت امام هادی عرض کردم ، امام فرمودند:عبدالعظیم، به خدا سوگند همینها که تو اعتقاد داری دینی است که خداوند برای بندگانش پسندیده است.
8- روایتی از امام حسن عسکری:
امام حسن عسکری در ضمن حدیثی می فرماید:هنگامی که رسول گرامی اسلام خواست به طرف تبوک برود به او وحی شد که: یا باید تو در مدینه بمانی و علی به تبوک برود ، و یا او بماند و تو رهسپار تبوک شوی؟ رسول اکرم فرمود: که علی بماند ... سپس این جمله را به علی (ع) خطاب کرد:
"أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبي بعدي ..."
( غاية المرام سید هاشم بحرانی – ص151 )
*) نظر بهائیان راجع به خاتمیت:
در همین ارتباط میرزاحسینعلی بیان می کند:
"کما انتم تقرئون فی الکتاب بانّ الله لما ختم النبوّه بحبیبه بشر العباد بلقائه و کان ذلک حتم محتوم "
(مائده آسمانى - جلد ۴- صفحه ۶۵)
معنی: همانطور که شما در قرآن می خوانید ، خدای بزرگ آنگاه که نبوت را به حبیبش پایان بخشید ، بندگان را به لقاء خود بشارت داد و این امری حتمی است.
میرزا حسینعلی بهاء ذکر کرده:
" الصّلوة و السّلام علی سيّد العالم و مربّی الامم الّذی به انتهت الرّسالة و النّبوّة و علی آله و اصحابه دائماً ابداً سرمداً" (اشراقات - ص ٢٩٣)
بهاء الله می نویسد:
" يومی از ايّام در ارض طا که مقرّ سلطنت ايرانست مشی مينموديم بغتة از کلّ جهات حنين مرتفع بعد از توجّه ناله منابريکه در مدن و ديار ان اقليم است اصغا شد و باين کلمات ذاکر الهی الهی خاتم رسل و سيّد کل رسول اللّه روح ما سويه فداه ما را از برای ذکر و ثنای تو ترتيب داده مقصود آنکه بر ما ذکر حق و ثنايش و ثنای اوليائش مرتفع گردد و حال معشر جُهلاء بر ما بسب و لعن حضرت مقصود مشغولند الهی الهی ما را نجات بخش." (اشراقات - ص ٢٤٦)
بهاء الله بیان می کند:
" ثمّ اعلمْ بأنّ هذه الجنّة في يوم الله أعظم من كلّ الجنان وألطفُ من حقائق الرّضوان لانّ الله تبارك وتعالى بعد الّذي ختم مقام النّبوّة في شأن حبيبه وصفيّه وخيرته من خَلقه، كما نُزّل في ملكوت العزّة ﴿ولكنّه رسول الله وخاتَمُ النّبييّن﴾، وعد العباد بلقائه يومَ القيمة"( جواهر الأسرار - ص 36)
عبدالحمید اشراق خاوری (مبلغ بهائی) می نویسد:
"در قرآن سوره الاحزاب محمد رسول الله را خاتم النبیین فرموده ، جمال مبارک جل جلاله در ضمن جمله مزبوره می فرماید که مقام این ظهور عظیم و موعود کریم از مظاهر سابقه بالاتر است ، زیرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم گردید و این دلیل است که ظهور موعود عظیم، ظهور الله است و دوره نبوت منتهی گردید زیرا که رسول الله خاتم النبیین بود."(رحیق مختوم- جلد اول- ص78)
باز عبدالحمید اشراق خاوری اشراق خاوري در صفحه ي ۱۱۴ جلد يكم قاموس ِ توقيع ِ مَنيع نيز آورده :
"مقصود آن است كه در قرآن مجيد ، خداوند مَنان حضرت رسول (ص) را خاتم النبيين ناميده و سلسله ي نبوت را به وجود مباركش ختم كرده و درسوره ي احزاب نازل شده قوله تعالي : " ما كانَ مُحمدٌ أبا أحَدٍ مِن رِجالِكُم وَ لكِن رَسول َ الله ِ وَ خاتم َ النبيين "
*) همچنين درجلد دوم همين كتاب صفحه ي ۳۷۷ درترجمه ي لغت "خَتميت " مي نويسد :
( خَتميت = آخِر بودن ، صفت مختصّ ِ به حضرت رسول )
سینا فاضل و خاضع فناناپذیر در یک مقاله ای راجع به خاتمیت نوشته اند:
"حضرت محمد آخرین نبی بودند"
انشاء الله در بخش بعدی به شبهات دیگری که در زمینه خاتمیت مطرح می شود ، پاسخ خواهیم داد.
موفق و مؤید باشید |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
ارسال شده: یكشنبه، ۰۶ اسفند ۱۳۹۱
|
|
عضو شده: یكشنبه، ۲۳ بهمن ۱۳۹۰
ارسالها: 20
|
|
آزاد اندیشی در میان جوانان بهایی آغاز شده است!
دیگر انگاره های دستوری و فرمایشی که توسط تشکیلات دیکته می شده و می شود کارایی ندارد...
در یکی از صفحات فیس بوک بهاییان در ذیل مصاحبه امانت ،به نظرات کاربران بهایی نگاه می کردم یکی از آنها اینگونه نوشته بود که نشان دهنده نگاه انتقادی و اعتراضی به تشکیلات و رهبران بهایی بود:
شما هم ببینید:
"سرکار خانم ثابت هم که کلا باب تاریخ نگاری را بسته اند ... اولا حضرت ولی امر الله مورخ نبودند و برای خود چنین نقشی هم قائل نبودند ، قرن بدیع هم دارای اشتباهات تاریخی محرز است ، وحی و نص الهی مصون از خطا هم نیست و حتا جنبه تبیینی مبین نصوص را هم ندارد . اینطور که شما فکر میکنید گیتا خانم! همه احبا باید بروند خفه شوند و فقط همان کتابهای روحی را بخوانند - ظاهرا کتاب4 روحی در تاریخ امر برای شما و جامعه جهانی بهایی کفایت میکند - و باید باب تحقیق و تتبع که اینهمه در آثار طلعات مبارکه بر آن تاکید شده است بسته شود . اگر از مواردی که متولیان امر الهی و معهد اعلی تاکید کرده اند اطلاع ندارید مجموعه نصوص منتشره بیت العدل اعظم را تقدیمتان کنم تا سبب تنویر ذهن و خاطرتان شود !" |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
ارسال شده: سه شنبه، ۲۷ فروردین ۱۳۹۲
|
|
فعّال
عضو شده: جمعه، ۲۲ آذر ۱۳۸۷
ارسالها: 311
|
|
عرفان ثابتی در صفحه فیس بوکش مطلبی را از محسن کدیور در پاسخ به یک پرسش نقل نموده و سپس دوستان ثابت او به فحش پراکنی پرداخته اند.
صرفنظر از آن نقل قول و نظرات بد ندیدم با اصل سخن نامبرده و دو فتوائی که از استادش نقل می کند در مورد بهائیت در این سایت اطلاع رسانی شود:
پرسش:
اولا آیا بهاییان کافر محسوب می شوند؟ با در نظر گرفتن اعتقاد ایشان به اصل توحید و پذیرش پیامبر اسلام به عنوان یک پیامبر الهی؟ ثانیا آیا ازدواج فرد مسلمان با فرد بهایی مجاز است؟
پاسخ:
الف. در متون اسلامی کافر به دو معنی خاص و عام استعمال شده است: ۱- در معنی خاص کافر به کلیهی غیر مسلمانان اطلاق می شود ۲- در معنی عام کافر تنها به کسانی گفته می شود که منکر خداوند باشند. پس به معنای خاص کلمه پیروان کلیه ادیان و آئینهای غیر از اسلام (از جمله بهائیت) کافر محسوب می شوند. اما به معنای عام آن تنها غیر اهل کتاب و غیرموحدین کافر به حساب می آیند.
البته در متون اصلی آئین بهائیت عبارات متعددی یافت می شود که همانند برخی اقوال صوفیه یا غلات شیعه ظاهراَ با اصل توحید منافات دارد، اما بهائیان اینگونه عبارات را به معنی توحید متداول تاویل کرده، خود را موحد می دانند. انکارخاتمیت پیامبر اسلام (ص) و اعلام نسخ شریعت او از سوی بهائیان، آنها را از اسلام خارج کرده بنا به تعریف خاص در زمرهی کافران قرار می دهد. واضح است که در تعریف عامِ کافر رسالت پیامبر(ص) دخیل نیست.
نتیجه: بهائیان اگر چه «کافر به معنی عام» (غیر موحد و منکر خداوند) نیستند، اما «کافر به معنی خاص» (غیرمسلمان) هستند.
ب. ازدواج مسلمان با اهل کتاب (پیروان ادیان الهی از قبیل یهودیت و مسحیت و نهایتا زردشتیها، صابئین و حنفاء) با کراهت و در صورت عدم امکان ازدواج با مسلمان مجاز است، در حالیکه ازدواج مسلمان با غیراهل کتاب (از جمله بهائیان) مجاز نیست.
*****************
فتوای اول: حقوق پیروان فرقه بهاییت
سؤال : ضمن عرض سلام و خسته نباشید
سؤال بنده در مورد جایگاه حقوقی پیروان فرقه بهاییت و نظر جنابعالی در قبال این رفتار است . البته بر همه ما واضح است که بهاییان از دیدگاه فقه اسلامی هیچ گاه مشروعیت دینی نداشته و ندارند. با این حال سؤال اینجاست که آیا فارغ از حقوق دینی ذکر شده در قانون برای اقلیت های رسمی چون یهودیان و زرتشتیان پیروان این فرقه حق برخورداری از حقوق شهروندی را دارند یا نه ؟ رأفت اسلامی چقدر در مورد این چنین گروههایی صدق میکند؟ ضمن آرزوی سلامتی و پایداری برای شما در تمام مراحل خدمت به آستان الهی
جواب :
بسمه تعالی
با سلام و تحیت
فرقه بهاییت چون دارای کتاب آسمانی همچون یهود، مسیحیان و زرتشتیان نیستند در قانون اساسی جزو اقلیت های مذهبی شمرده نشده اند، ولی از آن جهت که اهل این کشور هستند حق آب و گل دارند و از حقوق شهروندی برخوردار میباشند; همچنین باید از رأفت اسلامی که مورد تأکید قرآن و اولیاء دین است بهره مند باشند. ان شاء الله موفق باشید.حسینعلی منتظری ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
فتوای دوم: پیروان فرقه بهائیت و حقوق شهروندی
سؤال :
در یکی از پاسخهای جنابعالی در مورد فرقه بهائیت ، پس از اشاره به این که این فرقه به خاطر نداشتن کتاب آسمانی در قانون اساسی جزو اقلیت های رسمی محسوب نشده اند فرموده اید :
“ولی از آن جهت که اهل این کشور هستند و حق آب و گل دارند از حقوق شهروندی بهره مند می باشند”.
به دنبال انتشار این پاسخ بعضی از پیروان این فرقه از واژه “حقوق شهروندی ” سوءاستفاده کرده و مطالبات زیادی را مطرح نموده و حتی گفته شده نظری که حضرتعالی در سالهای قبل از انقلاب در مورد این فرقه داشته اید عوض شده است . مستدعی است نسبت به این موضوع و نیز منظور از حقوق شهروندی جهت رفع هرگونه ابهامی نظر خود را بفرمایید. با تشکر
جواب :
بسمه تعالی
با سلام و تحیت
نظر این جانب در مورد فرقه ضاله بهائیه همان نظر سالهای قبل از انقلاب است و تغییری نکرده است . ولی به طور کلی افرادی که تابع هیچ یک از ادیان آسمانی نیستند نیز به حکم آیه شریفه : ” لا ینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان الله یحب المقسطین “. ( سوره ممتحنه ، آیه ۸ ) و فرمایش امیرالمومنین علیه السلام در نامه به مالک اشتر: “واشعر قلبک الرحمة للرعیة والمحبة لهم واللطف بهم و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم فانهم صنفان : اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق ” (نهج البلاغة، نامه ۵۳) باید حقوق انسانی آنان رعایت شود.
حقوق شهروندی نیز یک واژه کلی است و حدود آن باید بر اساس عرف و قانون اساسی مورد پذیرش اکثریت مردم مشخص شود. البته اگر کسانی در صدد دشمنی با مردم کشور برآیند و با دشمنان خارجی همکاری نمایند و همکاری آنان مطابق قوانین کشور برای دادگاه صالح ثابت شود باید طبق قانون مجازات شوند. و شهروندی آنان مانع از اجراء قانون نمی شود. و لازم است مراقبت شود جوانان کشور گرفتار تبلیغات سوء آنان نشوند، و اگر معامله و معاشرت با آنان موجب تقویت آنان شود لازم است از آن اجتناب گردد. ان شاء الله موفق باشید.حسینعلی منتظری ۲۵ خرداد ۱۳۸۷
همه انسانها فارغ از اعتقادات دینیشان از حقوق بشر برخوردارند. هیچ انسانی را نمیتوان به واسطه اعتقادات دینیش ـ ولو از دید ما غلط و نادرست ـ از حداقل حقوق انسانی (حقوق مصرح در اعلامیه جهانی و دو میثاق) محروم کرد. برخورداری از این حقوق تلازمی با صحت اعتقادات و باورهای دینی ندارد. اصولاً حقوق بشر حقوق همه انسانها است، نه فقط حقوق موحدان، مؤمنان و راست کیشان.
قرآنکریم ادیان ابراهیمی را به عنوان ادیان الهی به رسمیتشناخته، از پیروان آنها به عنوان اهل کتاب یاد کردهاست. باورهای پایه اسلام ـ به گزارش قرآنکریم ـ خداباوری، باور به روز واپسین و باور به پیامبری محمدبن عبدالله(ص) میباشد. قرآنکریم به صراحت محمد(ص) و اسلام را آخرین پیامبران و ادیان الهی میداند و هر ادعایی معارض با این باور پایه را باطل، ناحق و خروج از مرز ایمان میشمارد. مسلمانان در این باور پایه ـ بیهیچ اختلافی ـ همداستانند.(کدیور) |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|